نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت که زخم های
دل خون من علاج نداشت تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم که آنچه داشت
شقایق به سینه، کاج نداشت
منم! خلیفه تنهای رانده از فردوس خلیفه ای که از
آغاز تخت و تاج نداشت تفاوت من و اصحاب کهف در این بود که سکه های من از
ابتدا رواج نداشت نخواست شیخ بیابد مرا که یافتنم چراغ نه! که به گشتن
هم احتیاج نداشت...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:14  توسط ققنوس
|
ای راز آسمانی خورشید مرتبت
گیسو به هم مریز إذا الشمسُ کوّرت
ای بی کرانه، ای پر از ابهام، ای بزرگ
دریا صفت، کویر صفت، آسمان صفت
هنگامه ی بهار جهان با تو دیدنی است
بی تو نه من نه عشق نه دنیا نه آخرت
گیسوی تو قیامت کبری است مهربان
چشمان تو نهایت دنیاست عاقبت
بر من که می رسی کمی آهسته تر برو
دستم نمی رسد به بلندای دامنت
مهدی جهاندار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط ققنوس
|
باد خزانی زد ناگهانی کرد آنچنانی بر هم زد ایام نشاط و روزگار کامرانی
ظلمی خزان کرد با گلستان کرد دانی چه سان کرد آن سان که من کردم به دور زندگی با زندگانی
چون من فراری بلبل به خواری با سوگواری گل از نظرها محو شد همچون خیالات جوانی...
عارف قزوینی
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:50  توسط ققنوس
|
کبوتر زخمی...
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی بابای مفقودالاثر، بابای زخمی دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟ تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی یک قاب چوبی روی دست میخ بودی توی کتابم هر چه بابا آب می داد مادر نشانم عکس توی قاب می داد اینجا کنار قاب عکست جان سپردم از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟! خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی! یک بار هم از گیرودار قاب رد شو از سیم های خاردار قاب رد شو برگرد تنها یک بغل بابای من باش ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است یک چفیه ، یک ساک هم باشی قبول است ای دست هایت آرزوی دست هایم ناز و ادایم مانده روی دستهایم تنها تلاشش انتظار است و سکوت است پروانه ای که توی تار عنکبوت است امشب عروسی می کنم جای تو خالی پای قباله جای امضای تو خالی ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش یک بار هم بابای معلوم الاثر باش ...
عبدالعظیم زارع -شاعر خوب کازرونی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:0  توسط ققنوس
|
مسیری که دیدمت...
هر روز می روم به مسیری که دیدمت آنجا که عاشقانه به جانم خریدمت
آنجا که دیدم ای گل زیبا شکفته ای اما برای اینکه بمانی نچیدمت
یادم نمی رود همه ی چشم های من افتاده در نگاه تو بود و ندیدمت
گر من خدای می شدم ای نازنین من اینگونه با وقار نمی آفریدمت
آری برای اینکه بدانی چه می کنم هر روز می روم به مسیری که دیدمت
فرامرز عرب یار محمدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:6  توسط ققنوس
|
غروب شد نیامدی
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد نیامدی...
مهدی جهاندار
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:12  توسط ققنوس
|
دلتنگم ( فاضل نظری)
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک، در اين ساغر پاک
از در آميختن شادي و غم دلتنگم
خوشه اي از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم
اي نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم
حال در خوف و رجا رو به تو بر ميگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم
نشد از ياد برم خاطره ی دوري را
بازهرچند رسيديم به هم !دلتنگم ...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:50  توسط ققنوس
|
دکتر مجدالدين میر فخرایی، متخلص به گلچین گیلانی
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان مي خورد بر بام خانه من به پشت شيشه تنها ايستاده در گذرها
رودها را افتاده شاد و خرم يک دو سه گنجشک پر گو باز هر دم می پرند اين سو و ان سو...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:30  توسط ققنوس
|
اي واي مادرم از شهريار :
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگي ما همه جا وول ميخورد هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست در ختم خويش هم بسر کار خويش بود بيچاره مادرم هر روز ميگذشت از اين زير پله ها آهسته تا بهم نزند خواب ناز من امروز هم گذشت در باز و بسته شد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:21  توسط ققنوس
|
پـر و بـال ما بریدند
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.(( صادق سرمد ))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:30  توسط ققنوس
|